آبشار شلماش سردشت بی رمق و بی آب اما همچنان زیبا و مملو از عاشقان طبیعت

این روزها بر مدار سفر می چرخد زندگی من و از کم ترین فرصت برای لذت بردن از طبیعت زیبا و بی نظیر این استان استفاده می کنم. جمعه در بزسینا و آبشار "سوره دوکل ( سوله دوکل )" و دیروز در سردشت و آبشار " شلماش" و این جمعه اگر عمری باشد در جایی دیگر از این منطقه بکر و بهشتی...

دیروز اما به اتفاق سه تن از دوستان عزم سفر کردیم و برای دیدن جنگلهای زیبای سردشت و آبشار شلماش راهی شدیم. پس از طی مسیر پر پیچ و خم ارومیه- اشنویه-پیرانشهر- سردشت- شلماش و جان بسلامت بدر بردن از این مسیرهای خطرناک و دیدن زیبائیهای بی نظیر دره شهدا (  جاده اشنویه- ارومیه ) و جنگلهای منحصر بفرد میرآباد - نلاس - سردشت ( جاده پیرانشهر - سردشت ) و مواجهه با سنجاب زیبای این جنگلها که برایمان یادآوری نوستالوژیک از سنجاب کارتونهای زمان کودکی بود به محل آبشار رسیدیم. باید بگویم امکانات لازم برای بازدیدکنندگان تقریبا مهیا  بود...بارش باران تابستانی هم البته خاطره انگیزی سفر ما را دو چندان کرد... حسابی خیس باران شوی در سوم تیرماه!!!! لذتش بی نهایته...

ادامه نوشته

سفر نوشت سردشت

تا ساعت 12 روز عید فطر سردر گم "کجا برویم؟" بودیم که به لطف راهنمایی سایت "ایران را بگردیم"مقصدمان مشخص شد : آبشار شلماش سردشت و دیدنی های مسیر.

ساعت 1 بعد از ظهر در اوج گرمای تابستانی مرداد ماه وسایل را بار ماشین زدیم و حرکت.تنها نکته ای که در همان ابتدای حرکت اذیتم کرد حرکت پرسر و صدای چندین دستگاه آمبولانس حامل مجروحین تصادف اتوبان به طرف بیمارستان هشترود بود و این فکر که سلاخ خانه راههای ایران کی تعطیل خواهد شد و این فکر که آیا بیمارستان هشترود توانایی کمک به این مجروحین و مصدومین را خواهد داشت و یا اینکه بعد از اتلاف وقت به تبریز خواهند فرستاد....

ادامه نوشته

سفر یک وبلاگ نویس عاشق به آبشار شلماش سردشت


شلماش

سلام دوستای گلم

روز پنج شنبه ما قصد داشتیم به آبشار شلماش واقع در شهرستان سردشت سفر کنیم.

ساعت 12.30دقیقه من از کلاس ریاضی برگشتم ،بابامم اون روز بخاطر کمک به مادرم اداره نرفته بود و داشت با برادر کوچکترم و خواهرم کوچکترم هسته آلوبالوها رو در می آوردن که مربا درست کنن.بهشون سلام و خسته نباشید گفتم و یه راست به اطاقم رفتم وپشت کامپیوتر که جنگ های صلیبی بازی کنم که یهو وجدانم بهم گفت اونا دارن واسه سفر اماده می شن تو هم اومدی اینجا داری بازی می کنی؟منم گفتم راست می گن خدایی.......رفتم به مادرم گفتم مامی چی کار کنم گفت هیچی برو به بابات اینا کمک کن منم رفتم هسته البالو دربیارم یه کم مشغول شدم و بعدشم رفتم تو اطاقم که وسایلمو اماده کنم .وسایلو اماده کردم و گذاشتم تو کیفم .بعد از چند دقیقه پسر عمه ام اومد ما هم رفتیم که وسایلا رو بزاریم تو ماشین حالا دیگه همه چی اماده بود و منم سوار ماشین عموم شدم و عموم مثل همیشه پاشورو گازگذاشت و رفتیم تو راه من با زن عموم هی گفتیم و خندیدیم.البته ما چهار تا ماشین بودیم که عبارت بودند از :آردی خودمون ،پراید عموم ،پژو 405 پسر عمم اینا وبازم روا ی پسر عمه ام اینا.........

خوب ما حالا از شهرمون خارج شده بودیم و به سقز رسیده بودیم اونجا وایسادیم و عموم رفت گاز بزنه و اونجا یه کمی پفک و اینا خریدیم  بعدشم دوباره راهی شدیم خالا دیگه ما تو سردشت بودیم اونجا عموم وایساد و رفت که یه کم میوه بخره و منم با پسر اون یکی عموم رفتیم بربری بخریم (وای من عاشق بربری با پنیر کردی هستم)بازم سوار شدیم و راهی ابشار عموم تو راه هی دوقدم با ماشین می رفت و از یه نفر می پرسید که ابشار کجاست  من با زن عموم خیلی هیجان زده بودیم و تو ذهنمون برای ابشار شلماش کلی شاخ و بال کشیده بودیم وقتی رسیدیم اونجا پشیمون شدیم از اومدنمون چون اونجا هیچ جا واسه نشستن نداشت(همه جاهای خوب پر شده بودم)به هر حال یه جایی نشستیمو شام حسابی خوردیم و چادر ها رو جفت و جور کردیم و خواستیم که بخوابیم که من و پسر عموم و پسر عمه ام حوصله ی خواب نداشتیم و وقتی همه خوابیدن فقط حرفای مسخره می زدیم و با صدای بلند می خندیدیم (خلاصه روی اعصاب همه رژه می رفتیم) تا ساعت 4:00 ما نخوابیدیم و ساعت چها هم من گوشی مو زنگ کردم رو ساعت 4:10 دقیقه و خوابیدم  من که انقدر خوابم سنگینه با صدای بمب هم بیدار نمی شم ساعت چهار و ده دقیقه گوشیم صداش بلند شد (صدای بوق اتوبوس )واقعا گوش خراشه  اون موقع کسی بیدار نشد ولی ساعت 4:15 دقیقه که بازم زنگ خورد دیگه همه بلند شده بودن و منم گوشی مو جایی گذاشته بودم که کسی به اون دسترسی نداشته باشه همه دنبال گوشی می گشتن منم خنده گرفته بودم و داشتم می مردم .

بلا خره پیداش کردن و گوشی مو تا امروز بهم پس ندادن .صبح شده بود و منم چون دیر خوابیده بودم ساعت 12 بیدارشدم که همه نزدیک بود من و پسر عموم و پسر عمه امو بکشن و برای مجازات ما یه چیزی در نظر گرفته بودن اونم اینه که به ما صبحانه ندن (منم هیچوقت صبحانه نمی خورم)من و پسرعموم رفتیم کنار ابشار که شنا کنیم و اونجا کلی شنا کردیم و برای نهار رسیدیم کنار چادر ها اونجا دیگه داشتن جوجه سرخ می کردم (وای جاتون خالی)نهار رو خوردیم و با بابام و عمومو و بقیه ی افراد قبیله راهی شنا شدیم اونجا انقدر شنا کردیم که دیگه نگو و نپرس  برگستیم و یه کم استراحت کردیم که بازم نذاشتیم کسی بخوابه.حالا دیگه وسایل رو جمع کردیم و داشتیم راهی خونه شدیم تو راه به بانه رفتیم و کلی خرید که حوصله ندارم تعریف کنم چون هیچی واسم نخریدن .

انشا الله شما هم بیایید شلماش


لینک مطلب :

http://l000ve.blogfa.com/post-26.aspx

سفرنامه ی آبشار شلماش سردشت از یک وبلاگ نویس


سفری به کردستان

بنام او

همیشه زمانی که میری مسافرت، اینقدر زمان زود میگذره که وقتی برمیگردی انگار نه انگار که چند روزه که رفتی...... دلت واسه لحظاتی که گذشته تنگ میشه....تازه میفهمی چقدر بهت خوش گذشته.....بعد به این فکر میکنی که چقدر ایرانمون قشنگه.... به این فکر میکنی که خداوند چقدر بزرگه و قدرتمند.... به این که چه خالق توانمندیه و ... شکر میکنی که  کسیو میپرستی  که بی نظیر و بی ماننده و سرشاره از مهربونی.....اونقدر مهربون که ما رو وسط یه عالمه زیبایی خلق کرده و این همه نعمت بهمون بخشیده...........حالااااااااااا کیه که قدر بدونه............

رفتیم خطه ی زیبای کردستان...........

اول از همه اینکه اینجانب از قزوین تا زنجان واسه ی اولین بار رانندگی کردم، بماند که همه نگام میکردن ،آخه توی اتوبان با سرعت 80  مثل کامیون رانندگی میکردم(تا چشاشون درآد)، البته یه چند بارم شد که بالای 100رانندگی کنما....ولی فرمونو دو دستی چسبیده بودم...شانس من یه بادی هم میومد که قشنگ فرمونو ول میکردم ما رو میبرد ته دره ( در اینجا یک ذره غلو کرده ام چون اصلا دره و کوهی در مسیرمان نبود و یک اتوبان خلوت را پیش رو داشتیم که گه گاه یک ماشین از کنارمان با سرعت میگذشت و ما انگار نه انگار به حرکت لاک پشتی خود ادامه میدادیم)، خلاصه که حال میکنم با جنا ب امین که اصلا گندکاریای منو به روم نمیاورد، خنده دارترین صحنه زمانی بود که میخواستیم برگ عوارضی رو بدم، قبلش تو صف دوبار ماشینو خاموش کردم، بعد 2متر اون ورتر از عوارضی توقف کردم، اونم کج....یه ذره شیشه رو کشیده بودم پایین و دستم و به طرفش دراز کردم که برگو بگیره، آقاهه گفت برو نمیخواد...........من همچنان با اعتماد به نفس بالا رانندگی میکردم...آخر سرهم ما توی 2تا ماشینی که همراهمون بودن آخر از همه رسیدیم.... جالب اینجاست که همه ولیمه ی رانندگی منم میخواستن، یه بار که تو ماشین من بشینن یادشون میره....

دیواندره که رسیدیم خیلی خندیدیم، کنار یه دکه ایستادیم یه سوال بپرسیم، مرد کرد صاحابش کلی دلستر و آبمیوه و...آورد و گذاشت تو ماشینامون که مثلا مهمونش باشیم، حالا بماند که دوبله حساب کرد ولی خیلی از تعارفاش خندیدیم.........

شب رو سقز موندیم، فقط دوسه نفرمون دلمون میخواست تو چادر بخوابیم، من که پایه ی شدید، چند ساله که تو چادر نخوابیدیم، آخرسر همه موافقت کردن، شام که خوردیم چادر زدیم، من که تا صبح راححححححححححت خوابیدم،کلی هم حال کردم، اما این خانوم آبجی نازنازی گویا تا صبح چشم برهم نگذاشته بود..........

صبح شنبه صبحونه رو توی جاده ی زیبای سقز –بانه خوردیم، البته پارسال خیییییییییلیییییییی خوشگلتر بود، اواخر فروردین و اردیبهشت بهترین زمان برای مسافرت کردستانه، چون گندما هنوز سبزن و جاده خیلی فاز میده، ولی بازم قشنگ بود...من که این جاده رو دوست دارم

ادامه نوشته

خاطره یک وبلاگ نویس از سفر به آبشار شلماش سردشت

 

کردستان ایران (سفرنامه شماره۳)

برای دو روز هم که شده بازم زدم بیرون 

این روزا دنبال بهونه ایم که فقط بزنم بیرون 

زندگی خیلی برام یکنواخت شده 

امسال با مشغله هایی که داشتم کمتر تونستم به سیر و سیاحت بپردازم 

به نظر من گردش جزو حیات آدمیزاد هست و هر چند وقت یه بار باید از چرخش زندگی ماشینی خارج شد 

قصد سفر به سرزمین کردستان کردم 

قبلا بارها رفته بودم 

من برعکس خیلی ها که مقصد مسافرتشون اکثرا شمال کشوره 

 بیشتر دوست دارم غرب کشور مقصدم باشه 

با کوله باری از آذوقه و یه ماشین سر حال راه کردستان رو به سمت جنوب در پیش گرفتیم 

از شهرهای مهاباد - نقده گذشته به پیرانشهر رسیدیم

آفتاب تابستان و بعد مسافت     خستمون کرده بود 

خواستیم شب رو بمونیم پیرانشهر 

ولی وقتی در یافتن مهمانخانه ای عاجز ماندیم پس از خرید از بازار مرزی شهر و صرف ناهار شهر رو به مقصد سردشت ترک کردیم  

ادامه نوشته