سفری به کردستان

بنام او

همیشه زمانی که میری مسافرت، اینقدر زمان زود میگذره که وقتی برمیگردی انگار نه انگار که چند روزه که رفتی...... دلت واسه لحظاتی که گذشته تنگ میشه....تازه میفهمی چقدر بهت خوش گذشته.....بعد به این فکر میکنی که چقدر ایرانمون قشنگه.... به این فکر میکنی که خداوند چقدر بزرگه و قدرتمند.... به این که چه خالق توانمندیه و ... شکر میکنی که  کسیو میپرستی  که بی نظیر و بی ماننده و سرشاره از مهربونی.....اونقدر مهربون که ما رو وسط یه عالمه زیبایی خلق کرده و این همه نعمت بهمون بخشیده...........حالااااااااااا کیه که قدر بدونه............

رفتیم خطه ی زیبای کردستان...........

اول از همه اینکه اینجانب از قزوین تا زنجان واسه ی اولین بار رانندگی کردم، بماند که همه نگام میکردن ،آخه توی اتوبان با سرعت 80  مثل کامیون رانندگی میکردم(تا چشاشون درآد)، البته یه چند بارم شد که بالای 100رانندگی کنما....ولی فرمونو دو دستی چسبیده بودم...شانس من یه بادی هم میومد که قشنگ فرمونو ول میکردم ما رو میبرد ته دره ( در اینجا یک ذره غلو کرده ام چون اصلا دره و کوهی در مسیرمان نبود و یک اتوبان خلوت را پیش رو داشتیم که گه گاه یک ماشین از کنارمان با سرعت میگذشت و ما انگار نه انگار به حرکت لاک پشتی خود ادامه میدادیم)، خلاصه که حال میکنم با جنا ب امین که اصلا گندکاریای منو به روم نمیاورد، خنده دارترین صحنه زمانی بود که میخواستیم برگ عوارضی رو بدم، قبلش تو صف دوبار ماشینو خاموش کردم، بعد 2متر اون ورتر از عوارضی توقف کردم، اونم کج....یه ذره شیشه رو کشیده بودم پایین و دستم و به طرفش دراز کردم که برگو بگیره، آقاهه گفت برو نمیخواد...........من همچنان با اعتماد به نفس بالا رانندگی میکردم...آخر سرهم ما توی 2تا ماشینی که همراهمون بودن آخر از همه رسیدیم.... جالب اینجاست که همه ولیمه ی رانندگی منم میخواستن، یه بار که تو ماشین من بشینن یادشون میره....

دیواندره که رسیدیم خیلی خندیدیم، کنار یه دکه ایستادیم یه سوال بپرسیم، مرد کرد صاحابش کلی دلستر و آبمیوه و...آورد و گذاشت تو ماشینامون که مثلا مهمونش باشیم، حالا بماند که دوبله حساب کرد ولی خیلی از تعارفاش خندیدیم.........

شب رو سقز موندیم، فقط دوسه نفرمون دلمون میخواست تو چادر بخوابیم، من که پایه ی شدید، چند ساله که تو چادر نخوابیدیم، آخرسر همه موافقت کردن، شام که خوردیم چادر زدیم، من که تا صبح راححححححححححت خوابیدم،کلی هم حال کردم، اما این خانوم آبجی نازنازی گویا تا صبح چشم برهم نگذاشته بود..........

صبح شنبه صبحونه رو توی جاده ی زیبای سقز –بانه خوردیم، البته پارسال خیییییییییلیییییییی خوشگلتر بود، اواخر فروردین و اردیبهشت بهترین زمان برای مسافرت کردستانه، چون گندما هنوز سبزن و جاده خیلی فاز میده، ولی بازم قشنگ بود...من که این جاده رو دوست دارم

به بانه که میرسیم خانوما یادشون میره که  اومدن تفریح و گردش، تابوده خرید در الویت اول بوده، قراربود بریم سردشت اول ولی بانه ماندگار شدیم.....رفتیم یه جایی نزدیک بازار.........فقط مغازه ها و پاساژای اینجا خیلی حال میگیرن، ساعت 8 همرو میبندن، تازه همون زمانی که هوا عالیه واسه پرسه زدن تو خیابونا و مغازه ها........

یکشنبه  وسایلو گذاشتیم بانه موندو خودمون رفتیم سردشت.....واااااااااااای جاده ی بانه سردشت، فوق العاده خطرناکه، تا به حال این پیچای تندو تجربه نکرده بودم، یک طرف دره ، یک طرف کوه، جاده ی نه چندان عریض والبته دوطرفه، پیچای تندی که نمیدیدی بعدش از جلوت چه ماشینی داره میاد، چند برابر جاده چالوس و گردنه ی زیبای حیرون، خطرناک.... ما که راننده هامون همه درامر رانندگی کارکشته ان،  هممون یه احتمال تصادف داشتیم.............ولی جاده ی قشنگیه....نرسیده به سردشت یه جا کنار رودخونه ایستادیمو یه هوایی به کله هامون خورد و دوباره حرکت کردیم به سمت گردنه ی شلماش و آبشار فوق العاده زیبای شلماش........ به نظرم دیدن این منطقه و این آبشار به جاده ی خطرناکش می ارزید........ ناهارو کنار رودخونه و مناظر زیبای اونجا خوردیم، به واقع از جاده چالوس زیباتر بود، یک طبیعت فوق العاده با رودخونه ی پرآب و آبی که خنک بود ولی وقتی پاهاتو میذاشتی توش احساس سرما نمیکردی، الهیییییییییی بهنازو زحل عزیزم با ده روز تاخیر کلی برام عشقولانه در کردن و بهم تولدمو تبریک گفتن، فکر میکردن به جای بیستم تولدم سی ام خرداده........

بعد از ناهار به سمت آبشار حرکت کردیم، تو مسیر دوتا آبشار کوچیک و نهایت یه آبشار فوق العاده بزرگ بود که من به عمرم ندیده بودم، با آبی که چنان با شتاب به دره میریخت که گاهی احساس ترس میکردم، حدود 180 تا پله رو که رفتیم پایین به آبشار بزرگه رسیدیم، پله ها کنار دره بود و من هیچ وقت فکرشم نمیکردم که تا این حد از ارتفاع میترسم، با ترس و لرز پله ها رو پایین میرفتم، زمانی که امین پرنیا که تو بغلش بودو میبرد کنار نرده ها ، از ترس داشتم میمردم.......کنار اون آبشار کوچیکه خیلی چسبید، میشد پامونو بذاریم تو آبو صدای رودخونه رو بشنویمو لذت ببریم.......خلاصه که خیلی خوش گذشت....واقعا اونجا رو دوست داشتم......عصری رفتیم بازارچه مرزی سردشت و لوازم آرایش و ...خریدیم، ماشین ما قرار شد زودتر حرکت کنه چون همه آماده بودیم، این شد که بابا هم گازشو گرفتو رفت، یکدفعه از یه جاده ی خوشگلو سرسبز با رودخونه ی پرآب سر درآوردیم، هوا هم خنک ، دیگه اینقدر محو جاده شدیم که یادمون رفت بابا جاده ی بانه اینقدرم خوشگل نبود، دیگه اینقدر شک کردیم به جاده که وقتی پرسیدیم دیدیم اشتباه اومدیم جاده ی پیرانشهر، بابا رو میگی پاشو گذاشت رو گاز با سرعت 100 توی جاده ای که باید 40 میرفت و همه اش دره بود، برگشتیم، بیچاره سعید که جلو نشسته بود داشت سکته میکرد، هرچی به بابا میگفتیم بابا بذار بیشتر از این مناظر فیض ببریم اینجا خیلی خوشگله، اون حرفمونو تایید میکرد ولی سرعتشو کم نمیکرد، به قول سعید هرچی گوشت به تنش بود آب شد... اینقدر تند اومد که ما که تو اون جاده 40 کیلومتر از بقیه عقب افتاده بود فقط 5دقیقه دیرتر رسیدیم بانه........ خلاصه که فیض این جاده زیاد بود.......امین میگفت یه چشمه ی خوشگل هم تو مسیر بوده که چون از هم جدا افتادیم نتونستیم بریم

دوشنبه و سه شنبه هم بانه بودیم، بدی دسته جمعی رفتن خرید اینه که هرکی هرچی میخره میاد نشون میده بقیه رو هم وسوسه میکنه، ماهم که پنج خواهران افتاده بودیم بهم دیگه هیچی.... شوهر خواهر گرام میخواست ازمون عکس بگیره، به عاطی میگه تو برو اون ور این پنج تا فقط تو کادر باشن، میخندید به بقیه ی باجناقا میگفت میخوام عکسو تو اینترنت پخش کنم بگم اینا ما رو بدبخت کردن.........بقیشونم خوششون اومده بود، میخندیدین....حالا بماند که وقتی خونه برسن خانومای آبجی خوشگل نشونشون میدن کی اونا رو بدبخت کرده..........

یه پیشنهاد واسه کسی که گذری اینجا رو خوند، اگه به بانه مشرف شدین، عمرا وسایل برقی و بدون گارانتی نخرین که پشیمون میشین، ما که هممون flash memory خریدیم، تازه مارک مطمئنو تستشم کردن مثلا واسمون، خونه که اومدیم از دم همه خراب تشریف داشتن و یه کلاه گشاد سرهممون رفت...........اینکه یه مصداق کوچیک بود بزرگاش که دیگه هیچی....فکر میکنم شانسی باشه...

خلاصه که قراربود مهاباد و ارومیه هم بریم که دیگه وقت تنگ بود و گذاشتیم سر یه فرصت بهتر....همین چند روزم خیلی خوب بود..... دلم بیشتر از اینا رودخونه  و آب بازی میخوااااااااااااااااست.........

جمعه یعنی فردا عروسی سمانه است....امیدوارم خوش بگذره، این دختر خاله ی عزیز هم که مارو سرکار گذاشته، عقدش افتاد نیمه شعبان.....................


لینک مطلب :

http://mahdieh66.persianblog.ir/1389/4/